مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
418
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خليفه گفت : سبب اين كار پرسيدى ؟ ابو اسحق گفت : لا و اللّه نپرسيدم . خليفه گفت : اى ابو اسحق ، بايد خود ببصره بازگردى و عبد اللّه بن فاضل را با آن دو سگ بازآورى . ابو اسحق جواب داد : ايها الخليفه ، مرا بگذار ، كه عبد اللّه مرا بسيار گرامى داشت و از مكرمت ، چيزى فرونگذاشت و من بر سبيل اتفاق بر اين كار آگاه گشته ، ترا آگاه كردم . چگونه بسوى او بازگردم و او را بياورم ؟ كه من از شرم ، او را ملاقات نتوانم كرد . سزاوار اين است كه خطى نوشته ، جز من ديگرى را بفرستى تا او را با دو سگ بياورد . خليفه گفت : اگر جز تو ديگرى را بفرستم ، بسا هست اين كار را انكار كند و بگويد در نزد من سگى نيست . ولى اگر ترا بفرستم و تو بگوئى كه با چشم خود ديدم ، او را مجال انكار نماند . ناچار بايد بسوى او روى و گرنه كشته خواهى گشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب نهصد و هشتادم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ابو اسحق چون فرمان خليفه بشنيد ، گفت : سمعا و طاعة . راست گفتهاند كه : انسان را زبان ، مايهء زيان است . من خود بخويشتن ستم كرده ، اين خبر با تو بگفتم . ولى اكنون بايد رفت . خطى بسوى او بنويس . خليفه ، خط بنوشت و ابو اسحق ببصره روان گشت . چون نزد عامل بصره رسيد ، عبد اللّه گفت : اى ابو اسحق ، خدا مرا از شر بازگشتن تو نگاهدارد . از بهر چه بسرعت بازگشتى ؟ مگر خراج ناقص بود و خليفه او را قبول نكرد ؟ ابو اسحق گفت : اى امير ، سبب بازگشتن من نقصان خراج نيست كه او تمام بود و خليفه او را قبول فرمود . و لكن از تو تمنا مىكنم كه اگر تقصيرى رفته باشد ، بر من نگيرى . كه من در حق تو خطا كردهام و آنچه از من روى داده ، مقدر بوده است . عبد اللّه پرسيد : از تو چه سر زده ؟ مرا آگاه كن . تو صديق منى . من هرگز از تو مؤاخذه نكنم . ابو اسحق جواب داد : وقتى كه من در نزد تو بودم ، سه شب پىدرپى بر اثر تو